|
زندگی زندگی " باغی" است که با عشق " باقی " است.
| ||
|
این چند اثر زیبا رو از" از کتاب الکترونیکی " مرغان آواره " نویسنده : رابیندرانات تاگور؛ ترجمه: ع.پاشایی " گلچین کردم.اگه به دل و جونت نشست که نوش جونت
تو را دیده ام به گونه کودکی نیم بیدار که مادرش را در تاریکای سحری می بیند و آن گاه لبخند میزند و باز به خواب می رود. ~*~*~*~*~*~*~*~*~
ادامه مطلب [ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 22:15 ] [ امید ]
هر روز میپرسی که : آیا دوستم داری؟ من، جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم تو در نگاه من ، چه می خوانی، نمی دانم اما به جای من ، تو پاسخ می دهی: آری! ما هر دو می دانیم چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند و آنها که دل با یکدیگر دارند حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند، ننوشته می خوانند من « دوستت دارم» را پیوسته در چشم تو می خوانم ناگفته ، می دانم من، آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند هرگز نمی پرسم هرگز نمی پرسم که: آیا دوستم داری؟ قلب من و چشم تو می گوید به من: «آری!» « از دریچه ماه » ؛ فریدون مشیری
[ جمعه 1390/11/07 ] [ 9:11 ] [ امید ]
دوستی فقط به یاد همدیگه بودن نیست که گاهی یه سلام و چند تا حرف ساده بین دو نفر رد و بدل بشه!دوستی یعنی درک لحظه ای که در کنار دوستی،یعنی بودن در تمام لحظات غم و شادی دوست،یعنی هدیه دادن شونه ات برای سری که دوست داره روی شونه ات به آرامش برسه،یعنی یه دست زدن به پشت دوستت همراه گفتن اینکه بلند شو غمت نباشه ،یعنی دستی که اشکهاتو پاک کنه،یعنی لبخندی که روی لبت بشینه،یعنی آرامشی که توی دلت بریزه،یعنی گاهی بغل کردن و بوسیدنش(البته این مخصوص دوستی های دخترونه است!)،یعنی فهمیدن حرفها و غم هاش از تو چشاش قبل حرف زدن،یعنی... [ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 22:46 ] [ امید ]
دلم غریبی میکنه و حرفهاشو به قلم نمیگه که بنویسه! اشکهاشو به چشم نمیده تا سبک بشه! گاهی که سکوت میکنه می ترسم... [ پنجشنبه 1390/10/29 ] [ 10:30 ] [ امید ]
منتظرمی تا برگردم! وقتی برمیگردم سهم من از نگاه تو، لبخند تو ، سلام تو ، کمتر از یک غریبه است!!! [ پنجشنبه 1390/10/29 ] [ 10:29 ] [ امید ]
چند متر بیشتر نرفته بود که از اتوبوس پیاده شدم!رفتم یه گوشه و منتظر شدم.یه گوله برف گرفتم دستمو بهش شکل دادم متفاوت تر از همیشه؛شکل یه قلب شد.دستمو آروم بستم تا گرمش کنم...آروم آروم قطره های زلال وجودش از لای انگشتام می ریخت...نگاش کردم شیشه ای شده بود...هنوز منتظرم...باید مواظبش باشم که نشکنه و آرومتر گرفتمش...دست هام کم کم سرد میشد و قلب یخی هم گرمتر و گرمتر...دستمو باز نگه داشتم.خورشید خانم به دستهام نگاهی گرم انداخت تا قلب یخی رو با هم آب کنیم...من با گرمی وجودم و اون با گرمی نگاهش...بالاخره موفق شدیم...اما هنوز منتظرم...به سردی قلب آدم ها فکر میکنم و به کار سختی که گاهی بعضی هامون باید انجام بدیم!به گرم کردن قلبهایی که یخ بستن توی روزگار زمستونی.... قلبهاتان گرم و وجودتون گرمابخش قلب های یخ زده [ پنجشنبه 1390/10/29 ] [ 10:28 ] [ امید ]
اينجا كه هستم در شلوغي شهر گمت مي كنم!
و " دل مشغول" مي شوم نه "مشغول دل ".... [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 12:51 ] [ امید ]
دست در انتظار واژه هاي ذهن!
ذهن در انتظار حرف هاي دل! دل در انتظار نگاه تو!!! [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 12:49 ] [ امید ]
مثل اکثر روزها تنهام ؛ اما این بار حوصله ام هم منو تنهاتر گذاشته و رفته! داره برف میاد؛ یاد این تعبیر قشنگ می افتم که چندی قبل توی یه کتاب خوندم " در لحاف فلک افتاده شکاف / پنبه می بارد از این کهنه لحاف " روستا نیز در سکوت فرو رفته و انگار به نظاره ی اومدن برف ها نشسته... صدای گوسفندهای از چرا برگشته روی تپه ها، این سکوت رو می شکنه و مثل دونه های برف به روح خسته ی روستا می پاشونه و صدای گنجشکان، روی درخت به خواب رفته ی انار که لا به لای شاخه هاش کِز کردند... از صبحه، که راه آسمون به زمینو هر کدوم در مسیری طی میکنن و... لباس سفید نازک و سردی بر تن گرم زمین کرده اند.... مثل اینکه آسمون به این لباس نازک راضی نمیشه و سعی داره تا میتونه زمینو بپوشونه و یک رنگ بکنه!! و شایدم برای اینکه زمین سردش نشه و سرما نخوره!!! دستمو میگیرم جلو راه چند تا از دونه هاش...گرمای دستم ذوبشون میکنه و قطره ای میشن ... از ذوب شدنش لذت می برم و بیشتر از اون از گرمای دستم که یعنی من هنوز هستم پس باید زندگی کنم و به زنده بودن بسنده نکنم! به خونه پناه میارم و به سراغ آهنگ ها میرم تا شاید همدمی باشند بر این لحظات سرد و تنهایی... کنار پنجره می نشینم تا شاید همراه با ریزش برف و بخشیدن حس کهنه اما تازه به زمین و با ریزش صدای استاد شجریان در گوش جانم؛ حال و هوای دل منم تازه بشه... "زمستان است" ... " سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...سرها در گریبان است...کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران ..." زمستان است... پی نوشت :متشکرم!
[ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 15:0 ] [ امید ]
این بار برای تو می نویسم! برای تو که صدای نفس هات آرامش دهنده ی این دل کوچولو و بی قراره برای تو که لبخندت به همه ی شادی های زندگیم ارزش میده برای تو که غم و دردت، غم و درد زندگیمه. برای تو که این شب ها دلتنگ دلتنگتم و دلتنگ بچگی هام ک توی بغلت برام قصه بگی تا خوابم ببره! خونه باشم و تو نباشی؟!!! عزیزتر از جانم، خونه بدون نفس هات داره خفه میشه! میدونم که روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی و میذاری، میدونم که جسم قوی و مردونه ات این روزها زیر فشار زندگی خم شده اما طاقت بیار عزیز دلم، خدای مهربون کمکت می کنه و سپردمش که بیشتر از همیشه حال و هواتو داشته باشه. حیف که کوچیکم برای کمک به تو اما تمام سعیمو میکنم. تو فقط بیا... دلم برای خنده هات، نگاهت و حتی اخم هات تنگ شده... شونه ها و دست های زحمت کش و پیشانی ات رو می بوسم. بیشتر از نفس هام دوستت دارم... برقرار باشی و سربلند پدر جان. پی نوشت: خدایا بر محمد(ص) و آل پاکش درود فرست و به همه ی بیمارها، عافیت و سلامتی ببخش با حفظ ایمان قبلیشون و افزایش آن اعتقاد و ایمان. که تو بر هر چیز توانایی. آمین [ یکشنبه 1390/10/11 ] [ 21:39 ] [ امید ]
دوستی می گفت: "کفشی خریده ام،نه برای رفتن،برایت می فرستم که برگردی... " خواهم گفت: برایم "دل"ی بفرست! تنها بخش کوچکی از دلت را، تا دلم در کنارت تنها نباشد... با پای برهنه میتوانم در کنارت دلشاد قدم بردارم اما با دلی تنها... [ پنجشنبه 1390/10/08 ] [ 8:41 ] [ امید ]
در کنار تو بودم، شاد و دل آرام... فرستادی ام به زمین! گریان و بی قرار... در گوشم نجوایی پیچید... عاشقم که شدی آنگاه بازمیگردانمت! و دلم در سکوت رفت... [ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 10:46 ] [ امید ]
این روزها منم و تقویم و روزهایی که بی تو خط میخورند! و نگاهم گره می خورد در روزی که شاید روز دیدار باشد... پی نوشت: می نویسم " د ی د ا ر " تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار! [ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 18:1 ] [ امید ]
خسته ام از دست و پا زدن در مرداب! از اینکه چشمانم رنگ گناه به خود گرفته اند و دستانت که دراز شده به سمتم را نمی بینم و نگاه مهربانت را... و عجیب است برایم که هنوز امید در دلم جاریست!!! روز ها می آید و شب ها نیز سپری می شود و دلم قرار دارد در قراری که تو قرار آن نیستی! و گاهی بی قرار تو می شود!!!فقط گاهی... این قرار دروغین را فرسنگ ها از من دور بگردان. من بی قراری ها دلم را بیشتر از قرارهایش دوست می دارم!
پی نوشت : " ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندرزن آنم بستان "
[ شنبه 1390/10/03 ] [ 11:0 ] [ امید ]
این هم اس ام اس شب یلدا از یه دوست عزیز و یه عزیز عزیزتر از جانم یلداست لحظه ای که نگاهم نمی کنی... زمستان در راه است... شب های قشنگت یلدایی (با کمی تغییر!) *********************** و پاییز ثانیه ثانیه سپری می شود، یادت نرود... اینجا کسی هست که به اندازه ی تمام برگهای رقصان پاییزی برایت آرزوی خوب دارد.... یلدا مبارک. [ چهارشنبه 1390/09/30 ] [ 11:17 ] [ امید ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||